![]() |
![]() |
|
|
سلام
جایی بهتر از اینجا ندیدم برا نوشتن تو پیام گذاشتی منم پیام میذارم - راه خوبیه یه روزی بود دوتا رفیق بودند بعد چند سال رفاقت که با خوب و بد و زشت و زیبای دنیا ساختند ، صبح تا شب با هم بودند ، دوست مشترک داشتند ، دشمن مشترک داشتند ، کمک حال هم بودند ، اصلن دوقلو بودند رفیق کوچیکه بزرگ میشد و رفیق بزرگه سنش بالاتر میرفت زندگی همینه دیگه مشکلات بود که براشون پیش میومد رفیق بزرگه همه سعی اش این بود که از رفیق کوچیکه خودش حمایت کنه و زفیق کوچیکه سعی اش این بود که همراه و همگام دوستش باشه همه غبطه میخوردند به این رفاقت بدخواه ها همه کاری کردند تا این دوتا از هم جدا بشند به این تهمت میبستند تا اون بره و به اون اذیت میکردند تا اولی راهشو جدا کنه ولی رفاقت این دوتا روزبروز محکمتر میشد مثل گره ای که هرچی بکشی محکمتر میشه گذشت و گذشت رفیق کوچیکه بزرگ و بزرگتر میشد مردی شد برا خودش دیگه کوچیک و بزرگی نبود این دوتا همه چی برا هم بودند ولی از یه چیزی غافل دوتا رفیق قصه ما خواستند برای تحکیم رفاقتشون ، شراکت هم داشته باشند گفتند چکار کنیم - چکار نکنیم قرار شد رانت و رابطه رو با کدخدا ها بیارند سر سفره و دوندگی و پیگیری با کشاورزا کنند تا ببینند اوستا کریم چی براشون مهیا میکنه یه کلبه گرفتند و دستشونو زدند به کمرشون و توکل به خدا اما اونسال سال قحطی بود بارون نیومده بود زمینها خشکیده بود محصول خیلی کم بود یا حداقل اگه هم بود هنوز کسی اونا رو نمیشناخت تا بهشون کار بده از قضا یکی از این دوتا دوست رفت خونه بخت خرج کم بود یکی هم اضافه شد آخه تازه توی روستای ساده اونا مد اومده بود اونم مدهایی که پول میخواست اصلن هرکی زن میگرفت توی روستا باید مد رو قبول میکرد برا همین هم بود که دوست دیگه زیر بار زن گرفتن نمیرفت آخه زن میخواست ولی مد نمیخواست خلاصه به امید خدا و نظر به کاری که فکر میکرد پول داره رفت زن گرفت البته اول کار قحطی کم بود و نون و پنیری بود ولی قدر ندونستند و نون و پنیر رو خوردند و خوردند و خوردند قحطی اومد دوتا رفیق کار براشون سخت شد پول نداشتند بجای اینکه سوار خر بشند مجبور بودند پیاده رفت و آمد کنند دیگه نمیتونستند دوستان و زنشونو ببرند رستوران ده نمیتونستند مد رو برا زنشون اجرا کنند زندگی هم که مد میخواست رفاقت ریخت به هم رفیق زندار نمیتونست گرسنگی رو تحمل کنه چند ماهی از کار و چند روزی از قحطی نگذشته بود که میگفت مد که نمیتونم بخرم ، گشنه هم که هستم پس چه کاری شد کار ما رفیق تنهای اون بهش میگفت صبر کن و طبق قرار و عهدمون دوندگی کن همراه من ولی اون میگفت دوندگی که بارون نمیشه القصه کار رو ول کرد و نق رو چسبید قبلن فقط پول نداشتند ولی حالا دیگه اعصاب هم نداشتند قصه که به اینجا رسید رفیق دیگه نتونست بنویسه ، چون نمیدونست بقیه داستان چطور میشه فقط اوستا کریم میدونست رفاقت میمونه یا نه میدونید آخه اسم داستان ما رفاقت بود در باره دوتا رفیق نه شراکت در مورد دوتا شریک خدا کنه رفاقتشون از بین نره آخه روزگار امتحان داره ، تجدیدی داره ، مردودی هم داره ولی مردود شدن یعنی گذشتن و حروم شدن وقت و عمر کاشکی دوتا رفیق توی امتحان رفاقت مردود نشند کاشکی گذشته ها رو فراموش نکنند و آینده رو هم توی آینه رفاقتشون ببینند پی نوشت : این صرفا یه داستان عامیانه است که ادامه شو بعدن مینویسم و هیچ واقعیت عینی ندارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 7:33 توسط عماد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
پيشي عاشق نمک طلبه ی نسل سوم الحدید کلاشینکف دیجیتال مسعود دهنمکی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|